مثل یه رویا
به نام یکتای بی همتا
عزیزم میخوام برات از روزی بنویسم ک فهمیدیم شما اومدی تو دل مامانی تا خوشبختی من و بابا علیرضا رو کامل کنی
دهم اسفند که یه پنجشنبه به یاد موندنی بود من و بابا علیرضا رفتیم شام بیرون و موقع برگشتن به اصرار راحله جون(که زن دایی شما میشه و بعدها باهاش آشنا میشی )و مامان جون شهناز یه بیبی چک گرفتیم و اومدیم خونه،با کلی استرس رفتم و امتحانش کردم و منتظر موندم تا نتیجش معلوم بشه
وای که چه انتظاری بود عزیزم ،پر از هیجان و استرس ![]()
بعععععله، عزیزم این بار مثبت بود مثبت ،وای که زبونم بند اومده بود ،پریدم بیرون ،فقط جیغ میزدم
و خدارو شکر میکردم ،بابا علیرضا هم کلی خوشحال شد ،از خوشحالی اشک جمع شده بود تو چشماش ،کلی بابا علیرضارو بغل کردم و گریه کردم ،البته عسلم اشک شادی بود ،خدایا هزار مرتبه شکرت ،تو اون لحطه ها فقط و فقط خدارو یاد کردم و ازش خواستم که همه خانمهاطعم شیرین این لحظاتو بچشن ،خدا جون عاششششقتم
اینم اعلام حضور عسل من و بابایی![]()





مثل یه رویا
