سفرنامه اصفهان
سلام دخملم، سلام عسلم![]()
خوبی مامانی ، فکر کنم خیلی خیلی بهت خوش میگذره ،همش تو دل مامانی در گردشی برای خودت،فکر کنم ،بعضی وقتا هم که بهت خوش نمیگذره یه مشت محکم به دل مامانی میزنی![]()
عزیز دل مامان ،تعطیلات خرداد با هم رفتیم سفر ،بعله ، بازم سفر ،به توصیه خانم دکترت برامون سفر ضرر نداره،بابا علیرضا هم از این سفارش خانم دکتر سو استفاده کرد و با هم رفتیم یه سفر سه روزه به اصفهان![]()
البته این دفعه سفرمون با همسفرای بیشتری بود ،دایی هومن ،دایی شایان ،دایی خشایار ،بابا جون ، مامان جون ،ملیکا و مامان باباش و ...........
خیلی خیلی خوش گذشت ، ولی عزیزم هوا خیلی خیلی گرم بود و زیاد بیرون نرفتیم ، تولد راحله جونو اونجا جشن گرفتیم
،من و شما هم کلی توی باغ با هم قدم زدیم و آلبالو و سیب خوردیم![]()
تا یادم نرفته بگم که اون زیارت حضرت معصومه که قولشو بهت داده بودمو وقتی داشتیم میرفتیم به جا آوردیم و با هم برای همه مامانا و نی نی ها و همه خاله هایی که از خدا نی نی میخوان دعا کردیم![]()
ما که داشتیم میرفتیم اصفهان ،مامان جون زهره هم با عمو امیر و مامان جون بابا علیرضا رفتن کربلا
هفته بعد هم برگشتن ،و ما با هم رفتیم مهمونی مامان جون ،اونجا همه حال دخملمو میپرسیدن ،راستی مامان جون برات یه پیراهن و کلاه آورده که دستشون درد نکنه ،البته کلی هم برای شما و سلامتیت دعا کردن![]()


سفرنامه اصفهان
